بابا آب داد
مرد دست پسرش را گرفته بود. شلاقی می رفت. چه روز مبارکی! امروز به آرزوی چندین و چند ساله اش می رسد. پسرش را در کلاس اول نام نویسی می کند تا در آینده مثل خودش به عمله گی نیافتد. او مصمم است نگذارد بار سنگینی را که امروز بردوش خودش است فردا عزیز دردانه اش بردوش بکشد.
پسر به حالت نیم دو همپای پدر می رفت.و در این فکر بود که چرا پدرش اینقدر تند می رود. یک دستش در دست پدر و با دست دیگر کمر شلوارش را چسبیده بود که میان پروپایش نپیچد. مادر هم که انگار بلد نبود کمربند را محکم کند! او می دانست که امروز یک روز معمولی نیست. بارها دیده بود که پدر و مادرش با اشتیاق درباره ی این روز با هم حرف می زدند. پدر امروز سر کار نرفته. مادر هم دیشب تا دیر وقت بیدار مانده تا برای او وپدر لباس آبرومندی آماده کند.
آفتاب جنوب اگر کمی بیشتر خودش را نشان دهد سنگ ها مثل موم نرم می شوند. دست پسر میان مشت بزرگ و پینه بسته ی پدرعرق کرده بود. هر دو خسته بودند اما به روی خود نمی آوردند.امروز روزی نیست که آنها به خستگی فکر کنند. این سومین دبستانی است که پیش رو دارند چه بسا اینجا هم بگویند: ظرفیت ما تکمیل شده. ببر جایی دیگر اسمش را بنویس.
پیش از اینکه وارد دبستان شوند پدر پیش پای فرزندش نشست. باید با سر و ریخت مرتب به استقبال خوشبختی رفت!
پسر نفس نفس می زد از بیخ گوش هایش عرق می ریخت و گونه هایش گل انداخته بود. پدر با آستین خود عرق از سر و صورت او پاک کرد. سپس کف دست ها را روی شانه های او گذاشت و در چشم های براقش نگاه کرد و با خود گفت: پسرم در آینده خوشبخت می شود. پسر فکر کرد: مسئولیت سنگینی بر دوش دارد. آنها به روی همدیگر لبخند زدند. پدر به نرمی شانه های فرزند را فشرد و او را در آغوش کشید.
مدیر آدم ظریف و خوش برخوردی بود.و جالب اینکه پدر را می شناخت.او بر خلاف مدیران قبلی احوالپرسی گرم و نرمی کرد. این مایه خوشحالی و دلگرمی بود. برگی از لای پوشه در آورد و آن را از نظر گذراند و بعد از این که نام و نام خانوادگی پسر را با ماژیک روی پوشه نوشت سر بلند کرد و با لبخند به پدر گفت ! سال گذشته سال خوبی نبود. تمام زمستان سقف کلاس ها چکه می کرد. اگر امسال تعمیرشان نکنیم. معلوم نیست چه اتفاقی می افتد.برای سلامتی فرزند خودت هم که شده چند روز کار وقف مدرسه کن.انشا ا... خیر دنیا و ثواب آخرت را برای خودت می خری.
پدر من و من کنان سکوت دلچسب خود را شکست: به روی چشم آقای مدیر. هر وقت بگی از جان و دل حاضرم.
مادر آن روز شور و شوق عجیبی داشت.سفره را زودتر از همیشه انداخته بود و شربت آبلیموی خنکی حاضر کرده بود. احساس می کرد شوهر و پسرش از سفر دور و درازی آمده اند.هر چند محتوای سفره با روزهای گذشته فرقی نکرده بود. اما آنها خوشحال بودند و با هم می گفتند می خندیدند. مادر گفت: می خواهم از خرج روزانه بزنم برای پسرم شلوار خوشکلی بخرم. پدر گفت: می خواهم از این بعد جمعه ها هم کار کنم. پسرم نباید چیزی کم داشته باشد.
مجید زرکی