برای سالگرد شاعر فقید جعفر کوش آبادی

تنها و غمگين نشسته ايم

و تو سواره بر بال شعر مي آيي

خداوند نداي دل ها را مي شنود

اين آرزوي ماست كه بيايي

از ديدنت شادمان مي شويم

شب وروز غم انگيز شاد مي شود

از تنهايي و اندوه رها مي شويم

تورا به راستي عشق مي ورزيم

دوست داريم،دريغ اما

مرگ در راه است

با هر نفسي نزديك مي آيد

او را درمي يابي

آغوشت را به عشق مي گشايي

بوي دلاويزش را مي فهمي

پيش از آنكه برسد

هميشه را نفس مي كشي

مجيد زركي

براي سالگرد زنده ياد جعفر كوش آبادي

از عاشقان بپرسيد راز فراق ياران

شايد دري گشايد بر روی سوگواران

آيا چه سان توان كرد اين درد را تحمل

وقتي كه خون ببارد از ديده همچو باران

گفتا كه شيفتگانيم راز نهان ندانيم

مارا صفاي عشق ست از او به يادگاران

با ياد او بمانيم،جز نام او نخوانيم

آيا شود پر از مي پيمان غم گساران؟

گفتا كه ما نناليم،اين راه با سر آئيم

گر چه غمي گران ست مارا بدل فراوان

از جور چرخ گردان يارم غمي به دل داشت

آيا توان پريدن مرغان خسته بالان؟

گفتا توهم شبانگاه بنگر به آسمان ها

تا يار خود ببيني در بزم دلنوازان

 

مجيد زركي