در بیشه ی مه آلودی می دویدم و صدای پایی پشت سرم بود که هر لحظه نزدیک تر می آمد.احساس می کردم الان مرا می گیرد.شاخه ها هم که مثل ترکه از توی مه به سر و صورتم می زدند٬ناگهان به پر پایم پیچیدند و گیر افتادم.راه فراری نبود.با تفنگ رو به رویم ظاهر شد.کله اش گنده٬لب و لوچه اش آویزان و چشمانش دو کاسه خون بود.نفس نفس می زدم و چشمانم از عرق می سوخت.تفنگ را راست سینه ام گرفت و شلیک کرد.

خیس عرق از خواب پریدم .حلقم خشک بود.سگ های آبادی همه با هم پارس می کردند.به سمت پنجره رفتم و آب پارچ را تا ته سر کشیدم.ستاره ها در آسمان می درخشیدند.پدرم شتاب زده با تفنگ به اتاق آمد و گفت:"تو هم شنیدی؟" گیج و منگ بودم و نفهمیدم چه می گوید.خشاب گذاشت و گفت:"پاتو از اتاق بیرون نذار٬همین جا بمون."رفت و در را پشت سرش بست.از بیرون سر و صدا می آمد.موبایلم زنگ زد.رحیم بود٬گفت:بیداری؟گفتم:آره بیدارم زود بگو چه خبر شده؟گفت:"غلوم سر گپ رضا مندل رو کشت٬حقش بود نامرد٬کار خودش بوده٬خواهرش رو بی سیرت کرده دیگه."زانوهام سست شد٬سرجام نشستم و تکیه به دیوار به یاد رضا و حرف های دیروزمان افتادم:

   ـ می خوام غلوم رو بکشم رضا٬کمکم می کنی؟

   ـ خودم خیلی داغونم

نشسته بودیم بالای چشمه و نگاهم به سنگ های کف آب بود که خیلی قشنگ زیر نور موج می زدند.

   ـ می ترسم رضا٬دیر بجنبم منو می کشه٬خون جلو چشماشو گرفته

   ـ از اینجا برو٬آب ها که از آسیاب افتاد برگرد٬هیچ طوری نمی شه.

   ـ پدرم نمی ذاره جایی برم می گه سرجات بشین٬کشتن یه دختر هرزه هیچ ربطی به ما نداره.

جیپ پاسگاه به اندازه خرگوشی از پای کوه گذشت و ردی از خاک دنبالش بود.

   ـ انگار نه انگار که تو آبادی اتفاقی افتاده!

   ـ دلشون که نسوخته٬وقتی شکایتی نباشه اونا هم کاری به کسی ندارن.

   ـ رضا به نظرت غلوم می دونه کار کی بوده؟

   ـ خواهرش که چیزی نگفته٬ولی غلوم رفتارش خیلی مرموزه٬دیروز تو قصابی بود بدجوری نگام می کرد انگار به همه شک داره.

   ـ دارم دیونه می شم رضا به دادم برس.

   ـ من از تو بدترم.

   ـ هرجا می رم احساس می کنم مثل سایه دنبالمه تو خواب هم ازش راحت نیستم.

   ـ تو به غلوم کاری نداشته باش٬بذار به عهده پاسگاه٬اونا خودشون می دونن چیکار کنن.

مارمولک بزرگی روی تخته سنگ به ما خیره شده بود.رضا ریگی به طرفش انداخت.سر چنگ ایستاد و نگاهش تیز تر شد.

   ـ غلوم می دونه کار من بوده باید اونو بکشم.

   ـ ولی غلوم کاری به تو نداره. از پدرت می ترسه٬میدونه اگه دست از پا خطا کنه دودمونش به باد می ره.

   ـ غلوم عقلی نداره٬خیلی راحت خواهرشو کشت!

   ـ ناهید گناه داشت٬دختر خوبی بود.

  ـ رضا دوسش داشتی؟جون من راست بگو.

  ـ این حرفا مال خیلی وقت پیشه٬هنوز با تو رابطه ای نداشت

   ـ توام باش رابطه داشتی؟

   ـ نه بخدا٬دست بش هم نزدم٬او یه فرشته بود.

پایین دست یک جفت کپک خرامان لب آب آمدند ولی آب نخورده پریدند و پشت صخره ها ناپدید شدند.

   ـ اگه زنت می شد این بلا سرش نمی اومد٬حیف بود!

   ـ پدرش صدتا گوسفند می خواست٬نداشتم دیگه٬اگه منم مثل تو گله دار بودم صد هزار تا هم که می گفت بش می دادم.

رضا حرف که می زد سرش زیر بود به من نگاه نمی کرد٬ از صداش معلوم بود که بغض کرده.

   ـ مقصر پدرم بود٬چیزی سرش نمی شه.

   ـ تقصیر خودت بود تو از اول می دونستی که پدرت دختر چوپون را به خونه ش راه نمی ده٬پس چرا خودت پا پیش نذاشتی٬مگه بچه ت تو شکمش نبود٬پس چرا گذاشتی بی آبرو بمیره؟

   ـ کاش به پدرم نمی گفتم٬به حرفام گوش نمی داد٬ولی دیگه دیر شده بود٬غلوم فهمیده بود که خواهرش آبستنه٬او حتی به بچه رحم نکرد اون خونی باید بمیره٬همین جا بود که دیدمش٬تنها اومده بود کنار آب٬توبره ای دستش بود٬غذا آورده بود برا پدرش٬یواشکی از کوه پایین رفتم٬طوری که مرا ندید٬پدرش پیش از اومدن او با گله اش از اینجا رفته بود از این جهت خیالم راحت بود که غیر از ما کسی نیست.از پشت صخره صداش زدم:ناهید!تکانی خورد و وحشت زده به اطراف نگاه کرد ولی من پشت صخره بودم٬در اون حوالی پرنده پر نمی زد٬از دور هم صدایی نمی اومد٬خیلی ترسیده بود٬می خواست بره ولی من فوری از پشت صخره بیرون جستم و دستش رو گرفتم و دیگه نذاشتم بره آره هرچی التماس کرد نذاشتم بره.

پایین کوه گله گوسفندی دوان دوان کنار آب آمدند و در صفی طولانی پهلوی هم آب می خوردند و چوپان با تکیه به چوبدستی اش به نقطه ای نا معلوم نگاه می کرد.

   ـ رضا به نظرت حالا چوپون به چه فکر می کنه؟

   ـ خدا می دونه٬شاید به دخترش٬شاید به آبروش٬شاید هم به پسرش٬ که خواهر خودشو کشته و تازه هنوز هم آروم نشده.

                                                                                         مجید زرکی