شبان و خدای آبها
بعضی که از سر کنجکاوی بی خواب می شدند که شاید ببینند شبان چه واکنشی نشان می دهد٬چنان ترس برشان می داشت که شب زودتر به بستر می رفتند و روز به دعا می ایستادند که:"ای کاش هرگز آفتاب غروب نمی کرد!"و به لابه می گفتند:"ما نفرین شده ایم٬باید به فکر قربانی بود."در این هیر و ویر هم عده ای به صرافت افتادند که شب درها را محکم ببندند و بی جهت خواب را بر خودشان حرام نکنند.
یکی که شب بی خوابی به سرش زده بود٬گفت دیده که شبان در تیرگی شب کنار رود فریاد می کشیده و با چوبدستی چنان ضربه به آب می نواخته که هر بار برقی در آسمان می جسته و همه جا را مثل روز روشن می کرده.بارها و بارها این قصه را تکرار می کرد ولی٬یک بار نتوانست ترسش را پنهان کند.
دیگری که بسیار سالخورده بود و دیگران را ترک گفته و در کوه به سر می برد و هرازگاه هم که سخنی از او شنیده می شد حجت بود٬گفت شبها صدای ضرب تبری می شنود.خیلی مختصر گفت و نگفت که شاید کسی دارد قایقی می سازد.بلکه مردم خود در ناخود آگاهشان پی بردند که جز کار شبان که می خواهد از آبهای توفانزا بگذرد٬کار هیچ تنابنده ای نیست.با وجود این افسوس می خوردند که چرا راز این کار را نمی دانند! هر چه هم که دست به دامان مرد کوهی شدند٬کلمه ای بر آنچه که پیش تر گفته بود اضافه نکرد.حرف آخرش این بود که:"نگران خدایان نباشید٬کسی جای آنها را نمی گیرد."ارباب معبد هم که چنین دید حکم کرد که:"دیگر کسی مجاز نیست شب ها بیدار بماند یا حتی اسم شبان را بر زبان آورد."
یکی که مانند خیلی های دیگر گوشش بدهکار نبود٬هرجا می رسید بی مقدمه می گفت:"اگر با چشم خود نمی دیدم٬باور نمی کردم!" با گفتن این جمله ی وهم انگیز کنجکاوی همه را بر می اتگیخت و چشم ها را به دهان خود می دوخت.در واقع با این کار مهر تاییدی بر گفته هایش می زد و از پیش راه هر گونه شبهه را بر مخاطب می بست.با این حال خیلی زود لو رفت و تاوان گستاخ اش را پس داد.متهم شد به تشویش افکار می پردازد.به او گفتند:"حال واضح بگو ببینم چه دیده ای که اینگونه قاب مردم را می دزدی و آنها را گیج و منگ رها می کنی؟" بی هیچ ملاحظه ای پر آب و تاب تر از همیشه پاسخ داد:"زیر نور ماه سایه ی عظیمی دیدم که درخت های تنومند را با شاخه های بسیارشان در سیاهی جنگل با خود می کشید و جایی کنار آب انبوه می کرد." با زیرکی حرفی از تبر نزد.گویی می دانست که اگر پای ابزار در میان باشد٬جور دیگری باید پاسخ بدهد.گفت با گوش خود شنیده که آن سایه ی عظیم مرتب فریاد می زده و تهدید می کرده که چنانچه قایق اش به آن سوی آب نرسد٬خدای آبها را خواهد کشت.ادامه داد:"در کارش درنگ نبود و کلامش سرشار از قدرت بود." بعد از سکوتی سنگین و معنی دار که می رفت از خود نا امید شود٬گویی از جایی الهام گرفت٬اضافه کرد:"از صدایش بسیار ترسیدم و چند بار خودم را خیس کردم."به راستی با این جمله به شکل معجزه آسایی خود را نجات داد.به او گفتند:"تو دیوانه ای! دور شو از اینجا."و رهایش کردند.باشد تا همه بدانند ادعایش واهی است و حقیقت ندارد.کار به آنجا کشید که مردم جان به لب آمده خدایان را نکوهش کردند که چرا شبان را آرام نمی کنند و آنان را از نگرانی نمی رهانند.
و چنین گذشت تا شبی دیجور که ناگهان قایق به آب افتاد.با صدایش همه از خواب پریدند و شتابزده با چشمان خواب آلود راه بیرون از شهر را در پیش گرفتند.گویی تمام آبها به خروش امده بود! در آن لحظه که شبان قایق را به اب انداخته بود٬چنان نعره ای کشید که کرور کرور پرنده های جور وا جور سراسیمه از میان درخت ها پریدند و فردا تا ساعت ها راه بر تابش آفتاب بسته ماند.مردم هنگامی به ساحل رسیدند که قایق در سیلان آب بود و آغوش بادبان به روی باد گشوده بود.
مجید زرکی