_پسرم!دیشب خواب بدی دیدم،بگو ببینم چه خطایی کرده ای که روحم از تو در عذاب است؟

_مگر چه خواب دیده ای؟پدر

_کابوس وحشتناکی بود.خواب دیدم تو را کشته ام.اگر مادرت زنده بود خانه را بخور می داد و آش نذری می پخت.

_ولی من گناهی نکرده ام پدر،انگار روح تو به خون من تشنه است!

_چرا پرت و پلا می گویی پسر،به خدا سوگند اگر یک ذره احساس کنم که روحم تو را دوست ندارد مثل خلطی از ته گلو او را بیرون می اندازم.

_به هر حال من از تو می ترسم پدر،با این خواب هایی که می بینی!

پدر،پیش خود فکر کرد:خدایا!این بچه پانزده سال بیشتر ندارد،گناهی هم که کرده باشد سزاوار مرگ نیست.حتما غفلتی اتفاق افتاده،باید به دنبال رد پایی بگردم.

_بیا با هم رو راست باشیم پسرم،تو که نمی خواهی تا ابد روح من در آتش بسوزد.

_من نمی دانم روح تو چه خیالی در سر دارد.به جای این حرف ها بگو چه به سرم آوردی؟التماس نکردم؟یا گوش ات بدهکار نبود؟

مرد،سرش را پایین انداخت و گریه تلخی کرد.هنوز شانه هایش تکان می خوردند که با لکنت گفت:در آن برهوت تنها بودم.جای پرتی که از این دنیا نبود.پیش رویم پوشیده از گور بود،گورهایی که دهانشان تا آخر باز بود و جسد های پوسیده قی می کردند.جسد ها با قیافه ی متلاشی غلت می خوردند و مثل مجسمه سرپا می ایستادند و حال جادوگری می گرفتند که من از آنها می ترسیدم. همه چیز در غباری شبیه مه معلق بود.نه زمین پیدا بود نه زمان،نه ماه و نه ستاره ای که بدرخشد تا من بدانم کجا هستم و چه می توانم بکنم.هیچ گاه خودم را آنقدر در مانده و تنها ندیده بودم.ترس تا اعماق وجودم رفته بود.در آن هول و ولا که داشتم از ترس می مردم،دسته ای پرنده ی بزرگ از میان مرده ها به طرفم هجوم آورد.آمدم فرار کنم،پاهایم با من نمی آمدند.در هوا بالای سرم می چرخیدند و با سر و صدای گوش خراش به سر و صورتم حمله می کردند.هیچ راهی پیش پایم نبود به خود گفتم اگر نجنبم دست کم چشمهایم را در می آورند.این بود که به خودم جرات دادم و یکی یکی از آن پرنده های زشت که مانند کلاغ سیاه بودند از بالا قاپیدم و به دهان گورها انداختم.این کارم باعث شد که بقیه بترسند و برگردند بین مرده ها و آنجا پنهان شوند.اما درست همان موقع که به خودم گفتم از شرشان راحت شدم،مردی از بین مرده ها بیرون آمد و کلاغ ها جیغ و ویغ کنان بدرقه اش می کردند.اول از هیبت او وحشت کردم ولی بعد احساس کردم او را می شناسم.خونم به جوش آمده بود ولی خوب که نزدیک شد و به صورتش نگاه کردم،به خود لرزیدم و یکباره آن حس را از دست دادم.به جای چشم دو حفره ی تاریک در صورتش بود.فکرش را بکن در آن لحظه چه حالی داشتم چطور می توانم آن موقعیت وحشتناک را برایت تعریف کنم. او همان مرگ بود که آمده بود جانم را بگیرد .هیچ تصور دیگری نداشتم.زبانم از ترس خشک شد و به سقف دهانم چسبید.در آن لحظه که داشتم از پا می افتادم،دستهایش بالا آمد و بیخ گلویم را چسبید.پنجه هایش مثل آهن سفت و سنگین بودند.از فشار جانم داشت بیرون می زد که چشمان از حدقه در آمده ام به زنی افتاد که از دور به من نگاه می کرد.در چهره اش نگرانی نقش بسته بود.گرچه گرد او را مه گرفته بود،چهره اش در نظرم بود.یقین داشتم مادرت بود.با من حرف می زد.لبهایش تکان می خوردند اما صدایش را نمی شنیدم.کلاغ ها با سر و صدایشان نمی گذاشتند بفهمم که او چه می گوید.دیگر جان به دست و پایم نمانده بود،داشتم از نفس می افتادم که ناگهان حس کردم در مشتم دشنه ای را می فشارم.مادرت هنوز داشت گریه می کرد.اشک هایش را میدیدم.می خواستم داد بزنم،صدا از گلویم در نمی آمد.با آخرین نفس دستم را بالا آوردم و دشنه را به پهلویش فرو کردم.مشتم از خون گرم شد.فشار پنجه هایش از دور گلویم شل شد به سینه ام تکیه داد.روی دستهایم لغزید و آرام دراز کشید.ناگهان دیدم هوا روشن شدو دیگر خبری از آن موجودات ترسناک نبود.گورها نا پدید شده بودند و آن زن رفته بود.و من مانده بودم تنها با آن جنایتی که مرتکب شده بودم.هنوز بدنش گرم بود.دستم را زیر سرش بردم و صورتش را به طرف خودم برگرداندم.بهت زده دیدم اثری از آن حفره های تاریک نبود.پلک هایش را باز کرد.همین که برق نگاهش به صورتم زد از هوش رفتم و دیگر چیزی نفهمیدم.فکرش را بکن کسی که روی دستم جان داده بود فرزند خودم بود.اگر صد سال می خوابیدم چنین خوابی نمی دیدم.وقتی به هوش آمدم کار از کار گذشته بود کسی به دادمان نرسیده بود.باور کن همین الان هم که تعریف می کنم،تنم می لرزد.خونی دامن گیرم شده که آب تمام دریا ها پاکش نمی کند.کاش هرگز نمی خوابیدم!

                                                                                مجید زرکی