حماسه آزادی
هنگام پادشاهی گشتاسب اتفاقی در کشور می افتد که روند آن بر محور دین می چرخد. زرتشت پیامبر اسفندیار رویین تن را با اتکای به دستگاه قدرت به ترویج و گسترش دین بهی بر می انگیزد. در این کشاکش اسفندیار هفت خان را با پیروزی پشت سر می گذارد٬تورانیان را سر جایشان می نشاند و دیگر چون دستی بالای دست خود نمی بیند تاج و تخت را طلب می کند. از پدر می خواهد که به شایستگی قدرت را به او بسپارد و خود نیز مانند پدرش لهراسپ موبدانه به خدمت آتشکده در آمده باقی عمر به نیایش یزدان بپردازد. گشتاسپ در ظاهر به خواست فرزند روی خوش نشان می دهد لیک در باطن دو دستی به قدرت چسبیده و آن را از اسفندیار دریغ می دارد.از این رو هر بار به بهانه ای او را از مرکز قدرت دور می کند تا سرانجام دوری کردن رستم از دربار را بهانه می کند از اسفندیار می خواهد که بی درنگ رستم را در بند به دربار کشانده تا بی دغدغه تاج و تخت را به وی بسپارد.
از سوی دیگر رستم به دور از شر و شور حکومت مرکزی در زابلستان به سر می برد و بی حضور در جنگ هایی که به نام دین راه افتاده در قید آن نیست که کشور دست خوش تغییرات گشته و دیگر ساختار آن جهان پهلوانی با ویژگی های او را بر نمی تابد.
گشتاسپ در آن شرایط اسفندیار را به زابلستان سر وقت رستم می فرستد تا با گوش مالی دادن به او بفهماند که دیگر دوران جهان پهلوانی اش به سر رسیده و ناچار باید به دین و آیین جدید تمکین کند.
از رفتار اسفندیار بر می آید که بی میل نیست جهان پهلوان ملی ایران از یگانگی بر افتد تا خود با افتخاراتی که به دست آورده به عنوان شاه پهلوان دین بهی جای او را بگیرد.
در این گیرو دار گویی سپهر نیز با رستم سر نا سازگاری دارد. هنوز بار مصیبت مرگ فرزند(سهراب)بر دوشش سنگینی می کند که بلایی دیگر بر او نازل می شود.شاید در حماسه ی ملی ایران رستم تنها کسی باشد که در برابر تقدیر گردن کشی می کند.در جایی به اسفندیار می گوید:"تو هر کس که باشی از آسمان که برتر نیستی" سردی رابطه بین دودمان رستم و لهراسپ درگیری آن ها را محتمل می نماید و با به قدرت رسیدن گشتاسپ و جنگ های سختی که با تورانیان بی حضور رستم اتفاق می افتد٬اجتناب نا پذیر می گردد.گشتاسپ مغرور از پیروزی های شگرف اسفندیار فرصت می یابد با درگیر کردن او با رستم سقوط و نابودی آن ها را فراهم کند تا از یک سو اسفندیار را که خواهان تاج و تخت است از پیش رو بردارد و از دیگر سو انتقام لهراسپیان را از دودمان رستم و به زعم خود نافرمانی های او بگیرد.
اما روی دیگر سکه اسفندیار است که در دام پدر افتاده و بی هیچ تدبیر و اراده فرمان می برد و سر به پای او می گذاردو از آنجا که خود را جانشین شایسته ی شاهنشاه می داند حرمت آن جایگاه را نگاه می دارد و سرپیچی از فرمان را گناهی نا بخشودنی می شمارد. در این راه انگیزه ی دین داری مزید بر علت است.
اسفندیار پند و اندرز نزدیک ترین خویشان خود را نمی پذیرد وقتی مادرش(کتایون) داد سخن می دهد که:
"مده از پی تاج سر را به باد" گوشهایش یکی در می شود و دیگری دروازه. مادر را خوار می شمارد و در پاسخ می گوید:
چگونه کشم سر ز فرمان شاه چگونه گذارم چنین پیشگاه
اسفندیار شخصیتی سر سپرده و آزمند است. با اینکه پیش پدر مدعی می شود که هدف تو رستم نیست او سزاوار بند و تحقیر نیست بلکه چاره ی کار من می کنی٬باز می گوید:
ولیکن تو را من یکی بنده ام به فرمان رایت سرافکنده ام
سرانجام اسفندیار با گزیده سواران روی به سرزمین رستم می آورد. ماموریتی شوم که ایران از شنیدن آن به خود می لرزد و آسمان از در مخالفت شتر بخت را سر دو راهی چنان می خواباند و میخ کوب می کند که گویی با خاک یکسان شده است. همراهان اسفندیار این کار شتر را به فال بد گرفته به وحشت می افتند.پشوتن خردمند به اسفندیار هشدار می دهد که از این جلوتر پا پیش نگذارد و با رستم رو در رو نشود.اما از آنجا که سرنوشت برای پهلوانان نامدار رقم خورده و دوران شکوه مند ایران به سراشیب انحطاط افتاده٬ اسفندیار فرمان می دهد که شتر را سر از تن جدا کنند و پیش بروند و درنگ به خود راه ندهند.
همه چیز به سمت نبردی نا فرجام پیش می رود. مرگ آور برای اسفندیار و خانمان بر انداز برای رستم. اسفندیار گرچه در حیطه ی زورمندی چیزی از رستم کم ندارد٬در خردمندی و منش با رستم قابل قیاس نیست. او جوانی مغرور و خود پسند است که چیزی جز قدرت عطش اش را فرو نمی نشاند. رستم تجلی آرمان های مردم ایران مادام که فره ایزدی با شهریاران است و در راه اهداف عالی خدمتگزار ایران زمین هستند٬فرمانبردار به آیین آنان است. در غیر آن حتی کاووس را بر نمی تابد و از رای دادن بر خلاف نظر کیخسرو ابایی ندارد.او انسانی کامل آفریده است که آزاد زیستن و با عزت و نام زندگی کردن را موهبت الهی می داند و دفاع از آن را نبرد با اهریمن می پندارد. اما اسفندیار شخصیتی نا کامل و متزلزل است. او پیش تر خفت و خواری در بند بودن را پذیرفته بوده است.بنابراین وقتی سخن از بند کشیدن رستم می گوید٬درک عمیق و روشنی از معنای آن ندارد و با ساده انگاری از او می خواهد که گرچه سزاوار بند نیست به خاطر رضایت و خشنودی شاه موقتا بند را بپذیرد و به فرمان تمکین کند.
رستم با همه ی تلاشی که شاید شاهزاده ی جوان سر عقل بیاید و دست از حماقت و یک دندگی بردارد نتیجه ای عایدش نمی شود. ناچار با پاسخی کوبنده حجت را بر او تمام می کند:
که گفتت برو دست رستم ببند نبندد مرا دست چرخ بلند
به هر تقدیر راهی جز مبارزه و دفاع از حیثیت و نام پیش روی رستم نمی ماند.اسفندیار غافل از این که رستم بیش از آنچه که وی تعصب دین و دغدغه ی شاه را دارد٬پای شرافت و آزادگی خود ایستاده است٬او را به مبارزه فرا می خواند. رستم ناگزیر به جنگ پهلوانی می رود که توسط زرتشت رویین تن شده و هیچ سلاحی بر وی کارگر نیست. رستم در طول زندگی پر فراز و نشیب خود هیچ دستاوردی را بی رنج به دست نیاورده است. حتی در راه آرمان های ایران فرزند بی مانند خود را کشته است.اکنون نیز با اینکه می داند سرانجام این جنگ مایه شور بختی دو جهانش می شود٬عواقب آن را به جان می خرد ولی آزادگی را واگذار نمی کند.
در این نبرد پیچیده و آرمانی نیروهای ماورای طبیعی وارد میدان می شوند.سیمرغ به یاری رستم می شتابد تا چشم اسفندیار را که از معجزه رویین تنی بی بهره مانده است هدف تیر گز قرار دهد تابدین ترتیب آزادگی که ارجمندترین و ارزشمندترین موهبت الهی است به نام انسان رقم بخورد.
مجید زرکی