گربه ها و آدم ها
تازه آفتاب زده بود که پیکان طوسی رنگ مدل پایین جلو منزل آقای رحمتی توقف کرد.خیابان خالی از جنبنده بود.تنها نسیم خنکی می آمد.خانم خوشدل،زن میانسال با قد نسبتا کوتاه از پشت فرمان پیاده شد.چادر مشکی را که تا کمرش پایین افتاده بود روی سر کشید و چالاک صندوق عقب را باز کرد.در حالی که خرید روزانه را از آن تو بر می داشت،گوشه ی چشمش به منزل آقای رحمتی افتاد.ناخودآگاه دستش از کار ایستاد.کمرش راست شد و با تعجب آنچه را که دیده بود ورانداز کرد.پیش خود گفت:"پیرمرد عملی تا لنگ ظهر خواب است!." ولی ناگهان ذهنش به عقب رفت.یادش آمد دیشب که با شوهر خود از بیرون می آمدند آقای رحمتی دم در ایستاده بود.همان موقع از فکرش گذشته بود که:این وقت شب رحمتی دم در چیکار می کند؟! اما ذهن خواب آلودش خسته تر از آن بود که این قضیه را دنبال کند. حتا با شوهرش چیزی نگفت.در صندوق را انداخت و با این خیال که هرچه هست از دیشب آب می خورد،آنجا را ترک کرد و به خانه رفت.
پای سفره ی صبحانه هرچند که خانم خوشدل و شوهرش برای رفتن به سر کار عجله داشتند،زن ترجیح داد درباره ی آنچه که ذهنش را مشغول کرده با مردش حرف بزند.گفت:"الان که داشتم می آمدم در خانه ی رحمتی باز بود."مرد استکان چای را سر کشید و در حال برخاستن از پای سفره گفت:"لابد کسی پیشش آمده،همچین بی کس و کار هم نیست."زن قانع نشد.گفت:"گمان نکنم،زن خدا بیامرزش همیشه از بی کسی می نالید." مرد از ته اتاق با صدای بلند گفت:"نگران نباش اتفاقی نیافتاده."زن دوست داشت صحبت را ادامه دهد ولی سرویس اداره مهلت نداد.با صدای بوق مرد خانه را فراخواند.او که درحال بیرون رفتن کتش را می پوشید،رویش را برگرداند وخطاب به زن گفت:"شاید هم گربه اش از خانه بیرون رفته، دارد دنبالش می گردد،آخر همدمی غیر از او ندارد."این را گفت و خانه را ترک کرد ولی زن با او موافق نبود و ذره ای از نگرانی اش کم نشد.در حالی که آماده ی رفتن می شد فکر کرد:نه خودش نه گربه ی خمارش جایی نمی روند،بیچاره از وقتی که زنش مرده خانه نشین شده و دیگر کسی او را نمی بیند.
خانم خوشدل،در ماشین را باز کرد ولی پیش از سوار شدن مکث کرد.چشمش به منزل آقای رحمتی بود.با خودش گفت:کاش محمود پیش از رفتن سر و گوشی آب می داد،می ترسم اتفاقی افتاده باشد،پیرمرد گناه دارد.با این فکر سوار شد و راه افتاد و به حسی که انگار چرخ عقب از روی جسم نرمی گذشت اعتنا نکرد.
آقای رحمتی،دیگر نمی توانست تحمل کند،درد امانش را بریده بود.دوست داشت دراز بکشد و به خواب عمیقی فرو برود اما نمی توانست.احساس می کرد دل و روده اش خشک شده اند و استخوان ها پوستش را خراش می دهند.زنش گفت تکان بخور مرد،قالی زیر پات سوخت!دستپاچه ذغال گداخته رابرداشت و داخل منقل انداخت از درد انگشتهایش را مک زد و گریه کرد ولی اشکی از چشمش نمی آمد.پلک های خشکش را مالید و به زحمت بلند شد.هر طوری بود خودش را دم در رسانید.ایستاده تکیه به دیوار داد.پاسی از شب رفته بود و ماه مثل گوی روشنی در آسمان به آرامی می غلتید.زنش گفت اینقدر نترس،زود باش بیا،چیزی که دوست داری برات پخته ام.نور ماشینی از دور نزدیک شد.خانم و آقای خوشدل سوار ماشین بودند.آقای رحمتی فکر کرد الان جلو می آیند و احوال پرسی می کنند و از آنها خواهش می کند او را به بیمارستان برسانند.ولی برخلاف انتظار او سر ماشین کج شد و آنها داخل خانه رفتند و در را پشت سرشان قفل کردند.آقای رحمتی زانوهایش سست شد.نزدیک بود از پا بیفتد.زنش گفت برو تو سر جات دراز بکش دم در ایستادن دردی را دوا نمی کند.
خانم خوشدل درعالم خودش بود کلاس غلغله بود و او سر و صدای بچه ها را نمی شنید.بی صبرانه نگاه به ساعت می کرد.دلش می گفت: حتما اتفاقی برای رحمتی افتاده،کاش دیشب احوال او را می پرسیدیم،حتما مریض است و روش نبوده چیزی بگوید،از حالت ایستادنش معلوم بود که احتیاج به کمک دارد،از وقتی زنش مرده حال و روز خوبی ندارد،قبلا گاهی از خانه بیرون می آمد ولی بعد از مرگ زنش دیگر خانه نشین شده،خدا بیامرز راست می گفت:شندرغاز حقوق باز نشستگی پای منقل دود می شود،خدا کند طوریش نشده باشد.
خانم خوشدل،در راه مدرسه که می آمد عینک دودی را به چشم نزده بود.کمی تند تر می آمد و احتیاط هم نمی کرد.وقتی به خیابان خودشان پیچید از دور دید که خیابان همچنان سوت و کور است.حالا دیگر آفتاب به تمامی پهن شده بود و گرمای زود هنگام موج نرمی به هوا می داد.وقتی رسید قبل از اینکه به ایستد،بی اختیار زد روی ترمز و چشمانش از ترس بسته شد.دوست نداشت چیزی را که دیده بود دوباره ببیند حالش داشت بهم می خورد پیش از آنکه بالا بیاورد از ماشین پیاده شد و خودش را به منزل رسانید گربه له شده کنار خیابان افتاده بود و در خانه ی آقای رحمتی هنوز باز بود.
مجید زرکی